سیزده بدر ....
سلام دخمری نازم ![]()
امروز سیزده بدر بود ، کلی از آدمای شهر رفته بودن جاهای سرسبز و مشغول خوشی بودن ... ولی مامان شما به خاطر دخمر نازش نرفت بیرون
بابا و مامان بزرگ زینب و بابابزرگ ابراهیمم نرفتن ازشون ممنونیم که پیش ما موندن ... البته بگم ها ما پیش اونا موندیم
خلاصه بابایی از صبح رفته بود تو حیاط و داشت آتیش روشن میکرد
مامانم که کلی خسته بود تا لنگ ظهر خواب بود
آخه این دو روز حسابی خسته شده بود ![]()
بابایی اومد با کلی زحمت مامان و بیدار کرد که خانمی بلند شو با دخمرمون بیا ببین چه آتیشی درست کردم ... خدایی هم آتیش خوبی درست کرده بود ... چایی آتیشی هم درست کرده بود که خیلییییییییی خوشمزه بود

جای همه دوستای نی نی وبلاگیمون خالی کلی چیزای خوشمزه دیگه ام درست کردیم
که چون اکثر دوستامون تو دلشون نی نی دارن و ممکنه دلشون بخواد نه اسمشون و میارم نه عکشون و میزارم ...
راستی امروز شما دخمر نازمم خیلی زحمت کشیدی و کلی زغال باد زدی با مامان ![]()
دست باباجون و مامان بزرگ زینب و بابابزرگ ابراهیمم درد نکنه ![]()
امشبم ایشالا میریم برای پختن آش نذری و فردام ایشالا میبریم گلزار شهدا پخش میکنیم ... دختر نازنینم خیلییییی دوستت داریم ![]()
(برای سلامتی همه نی نی ها صلوات ...)
التماس دعا
مامان


سیزده بدر ....
